آهوکوچولو _نوشته ی محمد رضا شمسی

 قسمت هایی از کتاب:

گل نالید و گفت : من نمیتوانم حرکت کنم  اما تو که می توانی باید رد این جوی را بگیری و بروی .

آهو کوچولو به خرس گفت: به جای آه و ناله کردن کمک کن چشمه را پیدا کنیم .

آهو کوچولو گفت: ناامید نباش دوست من . تو پرنده ای و می توانی پرواز کنی . ما به کمک هم چشمه را پیدا می کنیم .

این بار هر سه باهم سنگ را از جلوی چشمه کنار زدند و اب در جویبار جاری شد و همه فریاد زدند ما موفق شدیم .