شازده کوچولو –نوشته آنتوان دو سنت اگزوپری
باور کنید این داستان هم داستان زندگی خود ماست
برای فرزندتان بخوانید و خودتان هم لذت ببرید:
قسمت
هایی از کتاب:
اگر کسی گلی را دوست بدارد که در میلیونها
میلیون ستاره یکتا باشد همین کافی است تا هر وقت به ستاره ها نگاه میکند خوشبخت
باشد .نگاه میکند و با خود می گوید گل من آن جا در یکی از این ستاره هاست ولی اگر
گوسفند گل را بخورد مثل این است که یکباره همه ستاره ها خاموش شوند.
شاه گفت:تو می توانی خودت را محاکمه کنی .این
مشکل ترین کار است .
سیاره ی دوم جایگاه مرد خودپسند بود. سیاره ی
چهارم جایگاه مرد تاجر بود.
شازده کوچولو با خود گفت:گل من در خطر نابودی
است وبرای حفظ خود از آزار جهان چهار تا خار بیشتر ندارد و من او را در سیاره ام
تنها گذا شته ام .
پس سیاره ی هفتم زمین شد . زمین از این سیاره
های معمولی نیست . سیاره ای است با صد ویازده پادشاه و هفت هزار جغرافی دان و نهصد
هزار تاجر و هفت میلیون و نیم میخواره و سیصد و یازده میلیون خود پسند یعنی تقریبا
دو میلیارد آدم بزرگ .
روباه گفت: راز من این است و بسیار ساده است فقط
با چشم دل می توان خوب دید .اصل چیزها از چشم سر پنهان است .
روباه گفت. زندگی من یکنواخت است .اگر تو مرا
اهلی کنی زندگیم چنان روشن خواهد شد که انگارنور براآن تابیده است . آن وقت من
صدای پایی را که با صدای همه ی پاهای دیگر فرق دارد خواهم شناخت . من نان نمیخورم
. گندم برای من بی فایده است . پس گندمزارها چیزی به یاد من نمی آورند وقتی تو
اهلی ام کنی معجزه میشود .گندم یاد تو را برایم زنده می کند و من زمزمه ی باد را
در گندمزارها دوست خواهم داشت .